زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه هشتاد و پنجم

سلام عزیز دل مامان اومدم بگم که حالم خوبه.... یعنی به لطف بابات و کمکهای اون حالم خیلی بهتره روزهای اول خیلی برام سخت بود....... همش تو خودم بودم.... یه وقتا میدیدم که بابات همینجوری داره صدام میکنه و من حواسم نیست اما الان با گذشت نزدیک به سه هفته حالم خیلی بهتره دارم به دوباره اومدنت فکر میکنم دارم خودم رو اماده میکنم برای داشتنت میدونم که این بار خیلی زود میای پیشم
31 مرداد 1392

نامه هشتاد و سوم

سلام عزیز مامان.... نمیدونم الان خوبی یا نه... در حال رشدی یا نه..... دل مامانت شورت رو میزنه.... شور اینکه سه‌شنبه برم سونو و ببینم رشد نکردی. راستش قصه از اونجایی شروع میشه که به خاطر خونریزی عازم کاشان شدیم تا ببینیم که خدای نکرده بلایی سرت نیومده باشه.... دکتر سونو بهمون گفت که الان هنوز ۵ هفتته... ولی من با اصرار میگفتم نه بیشتره..  اون میگفت قلب نداری  من میگفتم قلبش رو دیدم... وقتی سونو رو نشون دکتر دادیم ... دکتر ۱۰ روز استراحت مطلق تجویز کرد... ما هم یه راست اومدیم تهرون رفتیم پیش دکتر خودم.... سونو شدم.... اونم تایید کرد که ۵ هفتته اما گفت کاملا طبیعی هستی و قرار به ۱۰  روز دیگه شد به سونو مجدد الان نمید...
13 مرداد 1392

نامه هشتاد و دوم

سلام عزیز دل مامان یه کم کمتر دل مامان رو بلرزون بعد از لک دیدن دو هفته پیشت........... حالم خیلی خوب بود  تا امشب که از مسجد اومدم......... دیگه لک نبود  خون بود من اگه تو رو از دست بدم چی؟؟ جواب بابات رو چی بدم؟؟ جواب بابایی احمد رو چی بدم تو رو خدا پیشم بمون ************************************** پ. ن: اینجا فقط منم و تو  همراز هم  هیچکی نمیدونه  خیلی خوبه  که دارمت حتی تو خیال
2 مرداد 1392
1